تبليغاتX
قاصدک
قاصدک
نگذار که به آرامی بمیری
نگارش در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط ایدن

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

مولوی

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط ایدن

من به دکان سر کوچه مان خواهم زد

یک نفر گم شده است

مژدگانی خود اوست

و نشانیش همین نزدیکی است

و فراموشی مزمن دارد

چون نمی داند او از کجا آمده است

و چه می خواهد از این شهر شلوغ . . .

چند وقتی است که از خانه برون آمده است

تا بیابد خود را

ولی افسوس که او می بیند

همگان گم شده اند . . .

درباره وبلاگ

پرواز را بیاموز
خداوند خود پر پرواز را به تو خواهد بخشید
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه

قالب وبلاگ